|
سلام
شعرهای امروز پر از گلایس...
دومیشو اول می خواستم بنویسم ولی گفتم این اول باشه... فکر کنم دُز گلایش کمتره..

از قلب به خاک نزول کرده ای
چون ستارهء پیری افول کرده ای
کوچک کرده ای خودت را تنها...
از امروز فردا را غروب کرده ای
داغ کرده ای دست های باهم را
سوزانده ای عکسی که سالها ظهور کرده ای
تاریکتر می شود سیاه چال غرور
هر ستاره بختی را تو کور کرده ای
دل آسمان روزنه دار می شود
بدان قصد فروپاشی آسمان کرده ای
سیر بخند
*۱
یعنی مرا به سُخره گرفته ای؟
باعث خود منم!
می دانم که تنها نمانده ای
خوشحالتر منم..
تنها بهانه شادی برای منی...
شادیت را به جان می خرم
انگار...
خوب کنار آمده ای
با نبودنم.
*۲ یعنی مرا ز یاد برده ای؟
شاید خود منم!!
می دانم که با غم نمانده ای
جورکش غمهات منم
بگو فحش و هر چه که داری
خودم به قیمت بالا می خرم
ولی خوب...خیلی خوب کنار امده ای
با نبودنم
**
هنوز هم شعر می گویمت
برو سیر بخند
شعرهای مهنه ام را بخوان و
باز هم بخند
مرا توئی لازمو تو را منی لازم نیست
برو و تنهایی،خوب بخند
منم که خنده بلدم! خوب می شناسیم!
ولی سهم مرا هم بگیرو.."سیر" بخند.. |