سلام خدمت همۀ عزیزان که به وبم تا حالا سر زدن و با غم من غمگین و با شادی من از ته دل شاد شدن..
این آخرین برگ دفترمه ، دفتری که نوشتن صفحه آخرش سختتر از صفحه اولش بود
من نوشتم از غم هام و ...غم هام...از شادی چیزی تو خاطرم نمونده...
ولی به هر حال نوشتم و خودم رو خالی کردم حالا دیگه نمی خواهم اینجا بنویسم شاید به خاطر کسانی که منو خیلی میشناسن.کسانی که میان حرفهای دلمو میبینن ولی خجالت میکشن...نظر بدن...همونطور که من نمیتونم همه چیز رو بگم...
به هر حال من نه می خوام تیپ آدم هنرمند بیام نه عاشق دل سوخته و نه...
دلیلش خیلی سادس که خدمتتون عرض میکنم :
من مدتیه که دنبال یه نقطه کور می گشتم ، جایی که هیچ کس به آدم زل نزنه یا وقنی گریه میکنی نگن عاشقه و وقتی میخنده نگن دیوونس..درو پنجره ازم چیزی نخوان..
یه جایی رو پیدا کردم ، بعضی وقتا میرم اونجا قدم میزنم...ولی اونجا هم منو راضی نمیکنه...پس این تصمیمو گرفتم..تا یه وبلاگ دیگه بزنم بدون اینکه آدرسشو به کسی بدم ..و در اون وبلاگ هر چی که دلم میخاد بگم ...آره درست حدس زدی اونجا رو میکنم نقطه کور خودم...
و
قول داده بودم یه شعر واستون بزارم...
این دو بیت مال شما
رفتمو دل هنوز مانده همانجا تنها
دفترم را بستمو،باز شد دفتر دیگر غمها
شعر های نگفته ام را خواندم ، خشکید گلویم
حرفهای نگفته ام را وای..........به که گویم
و خلاصه اینکه :
من نیامدم که بروم و نمـیروم که نباشم
خواهـم ماند اگـر چـه در فکر شما
من نبودم که بنویسم ، مینوشتم که باشم
نه کنار شما ، بلکه درون قلب شما
خدا حافظ
امضا :رضا کمالی