به سلامتی مرگی که به سراغم نمیاد حتی زمانی که از ته دل می خواهمش...
فقط به خاطر خود من...
اون عاشقمه...

به سلامتی مرگی که به سراغم نمیاد حتی زمانی که از ته دل می خواهمش...
فقط به خاطر خود من...
اون عاشقمه...

بوی تازگی و گل و گیاه به مشام وزید و گذشت
راههای دوری دویدم و نرسید دست سنگینی به پشت من
شکستم تمام دیوار ها،ساختم بنائی به نام گذشت
گذشت و نگذشت من همیشه خواهم رفت
راه دوری به پهنای دریاهای بی کران گذشت
همه چیز می گذرد جز بوی عطر زیبایت
نه نمی رسیم به نزد هم،مانده ایم پشت فعل گذشت
گذشته گذشته برای همه برای من هرگز
تمام گذشته ات بالبی خندان و دختری به نام گذشت
میان دل من همیشه امیدی هست
امید، آرزو، همیشه یک "’گیری" هست
زنگی باید کرد زندگی هم بد نیست
شاعری باید کرد ،ته زبان "حرفی" هست
شاعر از شعر خودش خوشی ندارد هرگز
تلخی صبح و شب و تمام دردش شعر هست
بیثمر مانده تمام درمان حکیمان به لبش
دکتر از نسخه بیثمر دو صد پنهان هست
بیگانه شدم من از خودم با خود من
بیگانه ترین کسم تویی ،تو و من و باز هم هست
بی همهمه بی چون و چرا باور کن
پر درد سر ترین در من و در خودت همین"باور" هست
باور نکنی به شعر شاعر هرگز
شاعر پر دغلیست،چون کتابش خودش هست
قانون و زمان و احترامش خود او
هر چیز نویسد آرزو بوده و در اصل چپ هست
این قصه کیمیا گری را بپذیر
شاعر دغلی شکفته در راهت هست
چله فرشی به نامت بافتم
طرح گلها را به یادت تافتم
فرش قرمز می شدو من روی آن
مثل یک اهوی وحشی تاختم
رج به رج من رد شدم از هر ستون
ساقه ها را بوته ها را یافتم
سخت دلتنگی گرفت افکار را
تا که گلهای نگاهت بافتم
چشم من در عندلیب چشم تو
من چه ها دیدم همان می بافتم
مست و مستان لنگ لنگان
من میان بوته های گل خدا را یافتم

گذشته گله های اشک ز صورت من
دعا شکسته طلسم محو شده عاشقی تمام
رفته نقش روشنت ز چشمم و ز کام من
هر آنچه که گناه بود به نام من ،به نام تو صواب
عاشق شده ای یا به سرت آمده جدا شدن
حتم دارم شعاع دید تو ز بیراهه ها هم گذشت
تمام گفته هایم را می خوانی به خاطر من؟
بخوان و بدان که دوباره جوان شده ام
برای پیری زودرس طلب بخشش..خدای من
سلام
کجا هستن اون 50 60 نفری که نظر میدادن.....
چرا من اینطوری شدم؟ چرا وبلاگم مرده؟
سعی میکنم بهتر بشه و واسه خاطر این بهتر شدن...دوست دارم شما هم کمکم کنین...
مخصوصا دوستای خوبم که هیچ کسی نداره جز خودم مثل هستی و میترا که از اینجا ازشون تشکر می کنم مخصوصا میترا به خاطر نظر هایی که نمیده و خبرهایی که ازم نمیگیره... ;)
در ضمن نظرهای شما نشانگر شخصیت شماست...پس هرچی نظر بیستر شخصیتت بیشتر :دی
و عمر میگذرد در لابلای بیخیالی ما
چه ؟؟؟ نمیگذرد....؟؟!!
و گله ای گوسفند و پاره ای شهاب...می گذرند در لابلای ثانیه ها که هر دو می دوند و می چرند و همه تلاششان مرگ...
و ثانیه ای کوبیده میشوم به روزگار...
من؟ در پی چه می دوم؟
در پی که می دوم؟
و چرا دویدن یعنی رسیدن؟
سکوت مبهمی گیجگاهم را فشار می دهد و دردی غلیظ چانه ام را...
طاق چشمانم فرو ریخته میان ثانیه ها
دیگر چیزی به فرو ریختنم نیست
و وقتی فرو بریزم فرو ریخته ام و فرو ریختنم یعنی خدا حافظم
و هیچ بیچاره ای را "خدا" بی خانه نساخته مگر خویش...
و من خانه ای نو میان خاطره های مرده نمی سازم،نو میکنم تمام طاق ها را از ضرب خاطره های پیش..
و می تکانم تمام رفته ها را از خاطرم
و دروغ بزرگیست...که رفته
نرفته از خاطرم و این مرا خواهد کشت...
خاطره های تلانبار شده در روحم...
سنگ و سنگیه خونه
قسمت تو ایوونه
اندرون نیا اصلا
مثل ِدل من خونه
توی باغ اون شادی
تو آلاچیق همیشه مهمونه
اندرون نگو اصلا
فرشاش همه دندونه
پاتو بذاری تو دل
حال روزتم خونه
پرده ها زخیمه و بسته
اینجا همیشه یک جوره
خسته میشی از شبها
از دلی که پر ، خونه
با من از ستاره هم سیری
خنجرن؟ستاره؟یا کینه!
دنبال بهانه ام از تو
وای از دل دیوونه

تمام شاعرانگی ام را اشک اشک اشک
باران شست
تمام دل خوشیم هم...
و زندگی مصالح سنگی است
ویا حتی توده فشرده کشکی
که قل می خورد درون گودالی تا به 12 شب
داغ می شوی در جهنم شبها که... خواب صبحدم
حرام است برایت
بمیر قبل از مرگ
و بزرگان گفته اند که کار جوهر مرد است
و نگفته اند جوهر قرمز که در آید
خواهی مرد
ای مرد
و ما هر روزمان خودکشی است
بدون درد...
چه زود پیر می شود آرزوهامان
چه زود پیر می شویم در تنهایی
تنهایی و تنها تر از تو هیچ نیست
جز خدا...
و او هم وعده داده که،حرکت کن
برکت از من...
و این قانون را هم سر لوحه جاده ها کرده ام
و هیچ جاده ای تمامی ندارد
و می کوبم راه را تا به مرگ
و انتظارم را می کشد...آری در کمین است...
وقتی که من نیستم شبهات چه رنگی شه؟
می خوای ببند چشمو ، بذار سیاهی شه
چرا سیاه اما ؟ بذار که آبی شه
تموم اون غمها بذار که صافی شه
بخند بگو رفتم ، زندگی حالیش شه
که خنده تو رفتن ، میشه که جاری شه
بذار که احساسات بپوسه ، فانی شه
بذار که هر چی هست بپاشه ، قاطی شه

برو پرواز کن تا به اوج..
که اوج برازنده عقاب زیبا هست
ترانه شو ، ترانه شادی
بدون هیچ درد و غم و ماتم
و خوب شنو صدای استخوانم را
که می شکند زیر پای عادت ها...
و خوب می شنوی که خوب می دانم
برازنده تو نیست گریه بر حالم
شنو، نگاه کن و بگذر
بدان که عادتم آدم کشیست ای آدم
که غذای "شعر" من مرگ است
کشتن دل و گرفتن ماتم
نخند که دیوانه بود این انسان
بگو که دیوانه هست ، عاشق "ماهم"
نخند که این نظریه ، یک "شعر" است
که بوم مهمترین جزء نقش این حالم
بوم رنگی شاد ، سیاه می شود
برای نوشتن شعر روی یک تختهء ماتم
و خنده روی لبت.... جاریست؟
عیبی ندارد بخند...بگو....بیچاره احمق و خام است
